پنجشنبه و جمعه 28 و 27 مرداد
این هفته پنجشنبه و جمعه حسابی سرمون شلوغ بود و مانند هفته ی قبل خبری از استراحت نبود که نبود. پنجشنبه صبح طبق قراری که با مادر جان گذاشته بودیم به همراه پوریا و دنیا راهی بازار شدیم البته بدون آرادی که در منزل مانده بود و در کنار پدر عزیزتر از جان اوقات را سپری نمود. بعد ظهر هم وقت ادا کردن قول همسرجان به آرادی بود و راهی بازار دوچرخه فروشی شدیم و برای گل پسرمان دوچرخه ای خریداری نمودیم و از فروشگاه تا ماشین سوار بر اسب آبی آرزوهای خود شد. غروب هم خواستیم پسرمان را ببریم به پارک ژوراسیک که نشد و طی تلفنی برنامه مان برهم خورد و مجبور شدیم برویم سمت پیامبر و خلاصه زمانی که بازگشتیم ساعت حدود 9 شب بود و بعد هم به همرا...







